( 0. امتیاز از )

صدای شیعه: اشاره: در طي سالهاي اخير و به‌ويژه بعد از آمدن ملک‌سلمان، عربستان سياست جديد و خصمانه‌اي نسبت به ايران اتخاذ کرده است. نقطه آغاز حساسيت منفي اين رژيم نسبت به ايران، سقوط صدام و تشکيل دولت متناسب با جمعيت شيعه در عراق بود. جنگ سي‌و‌سه‌روزه در سال 2006 و مقاومت جانانه حزب‌الله در برابر رژيم اسرائيل، نيز به نگراني‌سعودي‌ها افزود و موجب تحريک بسيار زياد کساني‌شد که به دلايل مختلف تاريخي و ديني و هويتي، مخالف ايران و تشيع بودند.سپس انقلاب‌هاي عربي رخ داد و عربستان و متحدانش براي در امان ماندن از آسيب آن و به منظور سرريز‌کردن عناصر مخالف داخلي به نقاط بحراني خارجي، مطالبات سياسي و اجتماعي به‌حق مردم را به منازعات فرقه‌اي و طائفي تبديل‌کردند؛ بدين‌سان منطقه سخت قطبي شد و نکته ديگر اينکه وهابيت رسمي و تکفيري عربستان کاملا موافق با رويکرد خصمانه حاکمان سياسي است. اينها بخشي از سخنان دکتر مسجدجامعي است که فراتر از منظر سياست به امور منطقه‌اي مي‌نگرد.
***

آيا عربستاني که ما امروز شاهدش هستيم، تداوم همان عربستان سالهاي 67 و 73 و با همان ويژگي‌هاست،‌يا اينکه ما شاهد تولد ويژگي‌هاي جديدي هستيم؟
دومي درست است؛ يعني اين جامعه از سالهاي حدود 70 به بعد، تحولات فراوان، سريع و در بسياري از موارد، بنيادين را شاهد بوده است. به طور خلاصه در سال 1975، يعني همان سالي که ملک فيصل را ترور کردند، ثروت نفتي کلاني وارد بطن جامعه عربستان شد؛ البته تا قبل از سال 75 هم کشور ثروتمند بود، ولي اين ثروت در بخشهاي خاصي از جامعه توزيع مي‌شد و به توده مردم نمي‌رسيد؛ يعني متن جامعه در همان شرايط سنتي و قديمي خودش زندگي مي‌کرد. ولي از اواسط دهه هفتاد، به دليل کثرت ثروت نفتي و به دليل تمايل يا، بهتر است بگوييم الزام به مدرن‌کردن جامعه و براي جلوگيري از گرايش‌هاي کمونيستي و سوسياليستي و افراطي، حاکمان عربستان راه‌حل را در اين ديدند که ثروت نفتي کشور را در ميان مردم توزيع کنند. اين توزيع ثروت منجر به مدرن‌شدن ظواهر زندگي مردم و وفور لوازم مصرفي شد.
اين جريان برخي از کساني را که با زندگي بياباني و بدوي خو گرفته بودند و همچنين احساس مي‌کردند که سبک و روش زندگي در حال عوض‌شدن است، نگران کرد. اصولا زندگي جديد منجر به نفوذ عناصري شد که با اعتقادات وهابي در تعارض بود؛ براي نمونه در سال 1964، يعني زماني که عربستان تصميم گرفت ايستگاه تلويزيوني احداث کند، عده‌اي با آن مخالفت کردند و اين منجر به برخوردي شد که چند نفر در آن کشته شدند، از جمله برادر همان کسي که ملک فيصل را ترور کرد و همچنين يکي از بستگان خود جُهيمان العُتيبي که در 1979 قيام مسجدالحرام را رقم زد.
از اواسط دهه 70 اين افراد که نگران نفوذ روشهاي جديد زندگي و افکار جديد بودند، شروع به اعتراض کردند و سلسله تجمع‌هايي را تشکيل دادند و اينها در نهايت به قيام سال 1979 منجر شد. آن قيام که با دخالت نيروهاي خارجي و بسيار هم با شدت سرکوب و مهار شد، عملا نقطه عطف بزرگ دومي، هم در سياست داخلي و هم در سياست خارجي عربستان به حساب مي‌آيد. بدون شک پيروزي انقلاب اسلامي در ايران هم عامل مهم ديگري براي تغيير در سياست داخلي و خارجي عربستان بود.
اين جريان تا دهه 80 ادامه يافت؛ و بعد از اشغال کويت در سال 1990 توسط عراق، نقطه‌ عطف ديگري در جامعه عربستان به وجود آمد. در دهه 90 جامعه عربستان خيلي پرتنش بود و گروه‌هاي مختلفي که به تعبير عربي، «صهوه» يا «بيداري» نام دارند، شکل گرفتند و انديشه ‌ديني عملا راديکال شد، راديکالي که مايه ضدغربي‌اش خيلي قوي بود. چنين چيزي کمابيش اولين بار بود که در عربستان شکل مي‌گرفت، چون اسلام عربستان، در طول تاريخ اين کشور نه تنها ضدغربي نبود، بلکه عملا غرب را براي مقابله‌با الحاد و بي‌ديني و کمونيسم، متحد خود مي‌دانست و در تعارض با غرب نبود؛ و اين نه تنها درباره رژيم حاکم عربستان، بلکه درباره گروه‌هاي اسلامي اين کشور نيز صادق است.
کمابيش براي اولين بار در دهه 90 بود که گرايش ضدغربي اسلامي‌ها در عربستان پديدار شد. البته مي‌دانيد که در همان اوايل دهه 90، بلوک شرق فرو‌ريخت و لذا ديگر مانند گذشته، عامل بلوک شرق به عنوان يک دشمن عقيدتي يا سياسي براي عربستان وجود نداشت. به ‌هر‌حال در آن زمان، براي اولين بار اين گرايش ايجاد شد و به‌تدريج هم افزايش يافت، تا اينکه حادثه11‌سپتامبر اتفاق افتاد. در آن دوران، تمايلات ضدغربي در عربستان چنان قوي شده بود که براساس آمارسنجي‌هايي که در همان زمان انجام شد، اکثريت قريب به اتفاق سعودي‌ها طرفدار «القاعده» بودند!
در دهه اول قرن بيست و يکم، شرايط به همين کيفيتي بود که توضيح دادم. البته انتخاب اوباما در سال 2008 موجب تغييراتي در گرايش اسلامي‌هاي عربستان شد؛ و اين ادامه داشت تا اينکه در سال 2011، جريانات انقلاب‌هاي عربي آغاز شد. در اين زمينه، اعتراض‌ها در بحرين و سوريه به طور ويژه داراي اهميت است. حال اينکه از آن پس، در داخل جامعه عربستان چه اتفاقي افتاد، خود داستان خيلي مفصلي دارد.
با توجه به اينکه مي‌فرماييد اين گرايش جديد ديني که به‌خصوص در دوران پس از فروپاشي شوروي و بلوک کمونيسم در عربستان ايجاد شد، ضدغربي است؛ اين پرسش مطرح مي‌شود که: پس چرا شاهد اتحاد بسيار قوي طبقه مذهبي عربستان با حکام و سياسيون اين کشور هستيم، حکام و سياسيوني که با غرب اتحاد کامل دارند؟ آيا متحدبودن اسلاميون عربستان با سياسيون اين کشور که خود متحد غربند، به معناي اتحاد خود اين اسلاميون با غرب نيست؟ سؤال اين است که اين گرايش ضدغربي که مي‌فرماييد، آيا در بدنه مذهبي ديگري غير از بدنه مذهبيون سنتي عربستان وجود دارد؟ آيا لايه مذهبي زيرين و متفاوت ديگري در عربستان هست که با غرب سر ستيز دارد؟ داستان چيست؟
در اينجا چند مطلب وجود دارد و فقط رئوس مطالب را مي‌گويم: اولا دين در عربستان (منظورم بيان وهابي دين است)، قدرتي واقعي به حساب مي‌آيد. درست است که دين در خدمت نظام حاکم است، ولي اين‌گونه هم نيست که گوش به فرمان نظام حاکم باشد؛ آنها منافع مشترک خيلي زيادي دارند، لذا با يکديگر همکاري مي‌کنند؛ ولي روي‌هم‌رفته دو چيز مستقل و دو ماهيت متفاوتند؛ و در آنجا که به قدرت و حاکميت مربوط مي‌شود، دو سلسله مباني متفاوت دارند.
به طور کلي در کشورهاي اسلامي، نهاد ديني معمولا در وزارت اوقاف يا در مؤسسات ديگري که به نوعي به وزارت اوقاف مرتبطند متجلي است و اين مجموعه‌، مجموعه‌اي است که تقريبا هيچ استقلالي در برابر حاکميت ندارد و عملا ابزار دست حاکميت است؛ ولي در عربستان چنين نيست؛ نهاد ديني وهابيت، نه ابزار دست، بلکه متحد حاکميت محسوب مي‌شود. البته ممکن است خيلي‌ها در ايران اين را نپذيرند، ولي اين واقعيت دارد.
در اواخر دهه20 بود که عبدالعزيز اخوان وهابي عربستان را سرکوب کرد. از آن تاريخ تا اواسط دهه 70، واقعيت ديني در عربستان يکپارچه بود. البته در سال 1964، در واکنش به ايجاد ايستگاه پخش تلويزيوني و همچنين مانکن‌هايي که بعضي از مغازه‌ها داشتند، يک حرکت اعتراضي انجام شد و مانکن‌هايي را هم شکستند؛ ولي اين اعتراض خيلي زود سرکوب شد و تبعاتي نداشت و به صورت جريان درنيامد و در نطفه خفه شد. تا اواسط دهه 70 وهابيت عربستان يکپارچه بود.
ولي از اواسط اين دهه، به دليل تغيير سبک زندگي مردم از شکل سنتي به شکل جديد، نوعي نارضايتي به وجود آمد که به انديشه اخوان وهابي، به آن صورتي که در زمان ملک عبدالعزيز وجود داشت، متمايل بود. اين اعتراض در سال 1979 به اوج خود رسيد و البته سرکوب هم شد. از سال 1980 به بعد، يعني پس از اشغال افغانستان به دست ارتش سرخ، به دليل آن چيزي که خود عربستان «جهاد افغانستان» مي‌ناميد، حکومت عربستان تقريبا همه ناراضياني را که گرايش اخواني جُهيماني داشتند، به افغانستان سرريز کرد و بدين ترتيب، انسجام ديني داخل جامعه عربستان حفظ شد. اگر در دهه 80 مسأله افغانستان وجود نمي‌داشت، عربستان از جانب ناراضيان ديني خود دچار مشکلات زيادي مي‌شد؛ ولي مسأله افغانستان و تلاش‌هاي گسترده عربستان برا